Home › Groups › بوســـه های ارغـ💋ــوانی۱
بوســـه های ارغـ💋ــوانی۱ Telegram
Telegram Channel Link

بوســـه های ارغـ💋ــوانی۱ Telegram Channel Link

★★★★★ 0.0 (0 ratings)
👁 1 views ↗ 0 joins
🇮🇳 India 🌐 Hindi # Education & School
About this telegram channel link
❈••○|﷽|○••❈ 💜 تا استخوان دچار تو‌ام... 💜 به قلم آتریامین تا انتها رایگان✨ 💜 دارای صحنه🔞هرگونه کپی❌
Telegram Channel

Latest public posts from this Telegram channel.

14 subscribers
04 Aug 2026 latest post
Click to fetch the latest posts directly from Telegram.
با لحن طلبکارانه ادامه میده:- حیف‌تر که دلم نمیاد ازت بگذرم. هرزه‌ی خوشگل نظرت چیه همینجا تو ماشین لنگات و بدم بالا؟ باید بگم دهن بی‌چاکت رو ببند پیری، باید تا جون داره زیر مشت و لگد بگیرمش؛ اما از ضعف درد نای نفس کشیدن ندارم.- بگو ببینم مامانت هم مثل خودته؟ دوتایی پیر مرد تور می‌کنید بتیغید؟ خود کثافتش اجازه نمیده خونسرد باشم. بی فکر دستم رو بلند می‌کنم محکم روی گونش می‌کوبم. از تعجب دستانش بی‌حرکت می‌شن و درد پهلوم آروم میگیره.من به سهراب مظفری سیلی زدم ؟ چقدر به گوش فرنوش خوندم من نمیتونم عروسک دست این پیرمردا بشم.منی که سرکش‌ترین دختر ارشد بابا بودم و چه به راه اومدن با پیری های پولدار... .تا سهراب به خودش بیاد، کیفم رو چنگ میزنم و در ماشین و باز می‌کنم.همین که پاشنه کفشم رو زمین میذارم، با تمام وجود تفی روی صورتش می‌‌ندازم.صدام لبریز از خشم می‌لرزه:- من بدکاره، تو خوبی و امثال تو. کامل پیاده می‌شم؛ اما حرفم را ادامه می‌دم.- داستان منو و تو همینجا تموم شد پیری، البته داستانی هم نبوده.در و محکم روی صورتش می‌کوبم. شالم دور گردنم پیچیده و موهای طلاییم و به رخ می‌کشه.به احتمال زیاد پهلوم کبود شده باشه. قدم‌هام رو بلند می‌کنم و به سوی کوچه های خلوت اون دست می‌دوام. با کفشای داشته دار سخته؛ با این حال مجبورم خودم رو گم و گور کنم.
اخلاقش هم در اجتماع بی‌نقص بود.سنگین و مناسب جایگاهش رفتار می‌کرد.اما خب این پولدارا آدم بد ندارن؟ چرا، همه یه نقاب سفید دارن، یه نقاب سیاه.سهراب مظفری تو رابطه با زن‌ها همیشه یه بچه بود که گند میزد. سر همین می‌رفت سراغ دخترای جوون تا این ایرادش دل رو نزنه. - من... من دارم جدی صحبت می‌کنم سهراب!در حالی که دست گرمش از سینه‌هام روی گودی کمرم می‌شینه، پوزخند میزنه.- اجازه نمی‌دم بدون من بری فرانسه. چشمام از انزجار ریز میشن. والا خوبه تازه سه هفست باهم سر قرار میریم. یارو جوری می‌گه اجازه نمی‌دم انگار زن عقد کردشم و چهار شکم براش زاییدم.قاطع دست هرزش و می‌گیرم و مانع ادامه کارش می‌شوم. - یبار میگم یبار بشنو. من دیگه این رابطه رو نمی‌خوام. قرار بود یه مدت همو بشناسیم، بنظرم دیگه لازم نیست. خونسردی لا به لای صورتش خونه داره.گوشه لبش می‌خنده و مردمک‌هاش بی‌صدا از گردنم تا چشمام بالا میاد. ناگهان گوشت پهلوی بی‌چارم و بین دستش فشار میده. - داری گوه میخوری ارغوانم. از درد به تنم پیچ و تاب میدم. سهراب فشار انگشتای مشت شدش رو بیشتر می‌کنه.- گفتی یه مدت همو بشناسیم؟ با نفس‌نفس جیغ میزنم.می‌بینم که داره از درد کشیدنم لذت می‌بره. - تو هرزه‌ای ارغوانم. برای آشنا شدن تن و بدنت و می‌فروشی...خیلی حیفه که هرزه به این قشنگی این همه ارزون باشه! قدرت دستش هر لحظه بیشتر میشه و جون من تا لبام بالا میاد. سعی دارم با هر زور و ترفندی دستاش رو جدا کنم؛ اما شبیه گیره‌های آهنی به پهلوم چسبیده.
پارت۲مچ دستش رو چنگ میزنم و با حرص به عقب هلش می‌دم.- نمی‌خوام برات دردسر درست کنم.مردک احمق ولکن نیست. تا با من دوش به دوش فرانسه نیاد و شلوارم رو پایین نکشه آروم نمیگیره. اینبار اون دستای لعنتیش گردن باریکم رو اسیر می‌کنه و آروم فشار می‌ده. - چه دردسری شیرین تر از تو ؟ دلم می‌خواد تو صورتش عق بزنم. خودداری خرج می‌کنم و چشم می‌بندم.- ببین سهراب... .حرفم کامل نشده لبای گوشتیش مهر می‌شه روی لبای رژلب خوردم.حیرون چشم باز می‌کنم.از فاصله هیچ می‌بینمش.عین ندید بدیدا داشت می‌‌بوسید!کدوم خری بود می‌گفت مرد سن دار و پولدار جذابه؟ اینجا کنار من سهراب مظفری مدیر عامل و تاسیس کننده هتل های زنجیره‌ای اطلس نشسته. اون لبای گوشتیش که تا حالا جز از ما بهترون و نبوسیده، داره روی لبای من حرکت می‌کنه و گاهی دستاش از زیر کت کوتاه و اندامیم به روی پوست تنم می‌خزه و تن کشیده و توپرم و مور مور می‌شود.اما آیا من از این خوشحالم ؟ کاس زودتر تمومش کنه. نا راضی سرم رو عقب می‌کشم. سهراب خودخواهانه دست آزادش رو بین شالم، لای موهام قفل می‌کنه و عمیق‌تر می‌بوسه. چشمام و روی هم فشار میدم.حرفای فرنوش برام تکرار میشه. « یه شب با اینا بری رستوران، براشون بخندی صبح کارت بانکیت فول شارژه» « اگه خواستی روش بالا بیاری، فقط چشماتو ببند فکر کن برد پیت و داری بوس می‌کنی» « ارغوان ضد حال نزنیا، این پیرمردای خرپول خیلی مغرورن، یوقت به بلایی سرت میارن» با فریادی زنونه، مشتی محکم به شونه‌هاش می‌کوبم. نخیر، تو دنیای هوس خودش سیر می‌کنه و حال و احوال من مهم نیست.نباید این کار و کنی ارغوان، نه، نه نه!تا جلوی خودم رو بگیرم مشت محکمم بجای شونه، صاف وسط شکم سفت و عضله‌ای سهراب جا گرفته. با آخی پر درد، بالاخره ولم می‌کنه.جوری با شدت هلم میده که کوبیده میشم به در ماشین گرون قیمتش، آخ که بمیری سهراب.با پنجاه و اندی سال هنوز شبیه پسر بچه‌های نوجوون هیجانی می‌شه و نمیتونه خودداری کنه.وقتی می‌گم پنجاه ساله در ذهن اغلب یه مرد با چین های روی پیشونی و شکم گنده جون می‌گیره که رو به روز بیشتر شلخته و بی‌حوصله میشه. ولی پنجاه سالگی برای سهراب چیز دیگه‌ای بود. اگه کسی نمی‌شناختش با خودش می‌گفت این مرد سرحال چهل سالست! چشمای سبزش قدرت رو‌ فریاد میزنه.هماهنگی لب های گوشتی و بینی‌ کوتاهش عجیب بود، انگار می‌گفت اومدم چشمارو خیره کنم.موهای جو گندمی‌ بلندش و با یک کش پشت سر ‌می‌بست و کمی زیر ابروهاش رو برمی‌داشت. لباس‌هاش، اون لباسایی که یک دستش می‌تونست زندگی منو زیر و رو کنه، همیشه خدا اتو خورده و مرتب بودن. ندیدم یروز تیپ قدیمی بزنه.هر بار یک ساعت جدید، یک عینک جدید، یک کربات و یک دکمه سر آستین جدید... .این مرد اومده بود تا به من نشون بده، پول و قدرت چه جایگاه ویژه‌ای دارن!
پارت۱یک دو سه نفس بکش احمق! دیدی ارغوان؟ دیدی چه ساده میشه مرد؟ اصلا شاید الان وسط جهنمی.آخه می‌گن آدما یه‌جوری وارد جهنم می‌شن که اولش فکر می‌کنن مهمون افتخاری‌ان.دقیقا عین حال و روز سگی من... .- خانم وکیل...عطرت عطر همیشگی نیست! بوسه خیسش درست روی سیب گلوم صدای جیغم رو بالاتر می‌بره؛ اما اون مرد، اون مرد با اون هیکل درشت و قد بلند دست قویش رو روی دهنم فشار می‌ده تا خفه بشم. - سپیده، حتی صدات...صدای لعنتیت هم لوندتر شده! اینبار ترقوه لخت و عریونم رو می بوسه. یکباردوبار سومین بار، عق میزنم و احساس می‌کنم کل اتاق خواب داره دور سرم می‌چرخه. نگاه خیسم می‌افته تو چشمای خمار و کشیده مرد غریبه، دو جفت چشم مشکی که عجیب برای من آشناست! متوجه میشم شورت مشکی که فرنوش کلی خرجش کرده رو پایان می‌کشه. هنوزم خیره اون چشمای مشکی و عمیقش هستم؛ گودال بودن، دو تا سیاهی بی‌پایان! همین که دستش رو از دهنم برمی‌داره ناباور صداش میزنم.ـ شهـ...یاد؟! اون نمی‌شنوه، جز به جز صورتم رو با نگاه خمار و لبای باریکش برانداز می‌کنه ولی نمی‌فهمه من شناختمش. شورت مشکی دست و پاش رو بسته، با یه غرش تو تاریکی اتاق، پارش می‌کنه و شوتش می‌کنه کنار بقیه لباسایی که به زور از تنم در آورده. من احمق، نه به لباسام، نه به تنی که زیر هجوم بوسه‌های مرد کبود میشدن و چند دقیقه دیگه قراربود، هیچی ازش نمونه فکر نمی‌کردم.با دونه دونه قطره اشکی که از گوشه چشمم می‌ریخت، فکر می‌کردم که شهیاد برگشته.اما نه! شهیاد مرده، ما اونو کشتیم.ما سنگ‌دلا یه سنگ قبر سفید خریدیم و خاکش کردیم، اصلا خود عمو به همه گفت شهیاد مرده!***«یک شب قبل» - جونم، ببینمت خوشگل خانم.چشم تو کاسه می‌چرخونم؛ اما با لبخندی مصنوعی نگاهش می‌کنم. سعی دارم خودم رو مظلوم‌‌تر از همیشه نشون بدم. اخه این کار همیشه روش جواب میداد.- عزیزم، دورت بگردم. سهراب بخدا که مامانم گیر داده برگردم فرانسه. دست بزرگ و مردونش که چونم رو اسیر کرده کافی نیست. با همون نگاه خیره و هیز، خودش را به سمتم کش میده. - چرا ناله دلبر؟ خودم هستم می‌برمت فرانسه، قول میدم مامانت هیچی نفهمه، اصلا سینه سپر می‌کنم میگم دخترتو می‌خوام.
می‌گن درخت ارغوان دیر گل می‌ده،اما وقتی شکوفه می‌کنه،هیچ‌کس نمی‌تونه چشم از زیباییش برداره.زن‌ها هم همینن، فکر می‌کن کافیه یک‌بار دیده شن، یک‌بار بدرخشن.یک‌بار میون نورها بایستن و کسی اسمشون رو با تحسین صدا بزنه.نمی‌دونن بعضی نورها خورشید نیستن! آتشن.ولی ارغوان اگه در جای اشتباهی ریشه بدوونه،زیباییش به چشم نمیاد،بلکه زخمی می‌شه و زخم می‌زنه. اسم دختر قصه منم ارغوانه.و این داستانِ شبی هست که فهمید برای بقا،یا باید بسوزی…یا بسوزونی.
یک دو سه نفس بکش احمق! دیدی ارغوان؟ دیدی چه ساده میشه مرد؟ اصلا شاید الان وسط جهنمی.آخه می‌گن آدما یه‌جوری وارد جهنم می‌شن که اولش فکر می‌کنن مهمون افتخاری‌ان.دقیقا عین حال و روز سگی من... .- خانم وکیل...عطرت عطر همیشگی نیست! بوسه خیسش درست روی سیب گلوم صدای جیغم رو بالاتر می‌بره؛ اما اون مرد، اون مرد با اون هیکل درشت و قد بلند دست قویش رو روی دهنم فشار می‌ده تا خفه بشم. - سپیده، حتی صدات...صدای لعنتیت هم لوندتر شده! اینبار ترقوه لخت و عریونم رو می بوسه. یکباردوبار سومین بار، عق میزنم و احساس می‌کنم کل اتاق خواب داره دور سرم می‌چرخه. نگاه خیسم می‌افته تو چشمای خمار و کشیده مرد غریبه، دو جفت چشم مشکی که عجیب برای من آشناست! متوجه میشم شورت مشکی که فرنوش کلی خرجش کرده رو پایان می‌کشه. هنوزم خیره اون چشمای مشکی و عمیقش هستم؛ گودال بودن، دو تا سیاهی بی‌پایان! همین که دستش رو از دهنم برمی‌داره ناباور صداش میزنم.ـ شهـ...یاد؟! اون نمی‌شنوه، جز به جز صورتم رو با نگاه خمار و لبای باریکش برانداز می‌کنه ولی نمی‌فهمه من شناختمش. شورت مشکی دست و پاش رو بسته، با یه غرش تو تاریکی اتاق، پارش می‌کنه و شوتش می‌کنه کنار بقیه لباسایی که به زور از تنم در آورده. من احمق، نه به لباسام، نه به تنی که زیر هجوم بوسه‌های مرد کبود میشدن و چند دقیقه دیگه قراربود، هیچی ازش نمونه فکر نمی‌کردم.با دونه دونه قطره اشکی که از گوشه چشمم می‌ریخت، فکر می‌کردم که شهیاد برگشته.اما نه! شهیاد مرده، ما اونو کشتیم.ما سنگ‌دلا یه سنگ قبر سفید خریدیم و خاکش کردیم، اصلا خود عمو به همه گفت:« شهیاد مرده!» ***
صدای کر کننده موزیک اعصابم را بهم میریزد. کیفم را برمیدارم. بهتر بود در حیاط عمارت وقت می‌گذراندم تا سر و کله خودش پیدا شود.قدم از قدم برنداشته بازویم کشیده می‌شود و محکم سکندری میخورم.با تعجب خیره صاحب دست می‌شوم که مال همان پسرک است که گوشزد کردم علاقه ای به آشنایی با او ندارم.- داری چه غلطی می‌کنی ؟با اعصبانیت به او می‌توپم؛ اما او بی اهمیت می‌خندد دستی برای چند نفر تکان میدهد و بعد خیره به من حرف می‌زند.- کجا میری ؟کفرم بالا می‌آید او دیگر چه حقی داشت در کارهای من سرم بکشد بازویم را می‌کشم.- فصول منی ؟ ولم کن تا همینجا نکشتمت.با صدای بلند می‌خندد و مرا به عقب هل میدهد کمرم محکم به میز کوبیده می‌شود.در صورتم خم می‌شود و پر از شور می‌گوید:- دلم برات میسوزه دختر جون. از نزدیک متوجه میشم گوشه چشمانش هم تتو دارد. صورتم درهم می‌شوم و با دست آزاد مشت محکمی به سینه اش می‌کوبم.- دلت برای خودت بسوزه ولم کن نفهم. بازویم فشار میدهد و ناگهان رهایش می‌کند. قصد دارم بدون هیچ حرفی دوباره راهم را سمت در خروجی کج کنم خودش را جلویم می‌کشد و آرام در حالی که نگاهش جای جای سالن را هدف می‌گیرد می‌گوید : - از این خونه بیرون نرو حتی شده خودتو توی دسشویی ها قایم کن ولی پاتو از اینجا بیرون نذار. چشمانم درشت می‌شود. چه مزخرفاتی می‌گفت با کیف محم به سینه اش میزنم تا از جلوی راهم کنار برود.- چه بلایی سر فرنوش آوردین؟ اصلا این دری وریا چیه می‌بافی ؟ باز گوشه لبان باریکش به تمسخر بالا میرود. از جیبش کاغذ لول شده ای بیرون می‌کشد آنقدر دیده ام که بدانم گل در دست دارد.- بیشتر از فرنوش فرار کن، نمیدونی چه کابوس سیاهی هست.چیزی در دلم فرو میریزد. کیفم را پایین می‌آورم و با چشمانی که می‌لرزد خیره اش می‌شوم.- یعنی... چی ؟ لبش را به دندان می‌گیرد و دوباره روی صورتم خم می‌شود. آروم جوری که تنها خودم بشنوم زمزمه می‌کند.- برو پشت ستون بار یه میز پوکر هست. صدر میز دو تا مرد رسمی پوش خارجی نشستن که بغل هر کدوم یه دختر با لباس مشکی نشسته.کنار اون میز شاهو و فرنوش وایسادن.حرفش را قطع می‌کند و لبخندی به کسی میزند باز ادامه میدهد:- به هیچ وجه جلو نرو یا خودتو نشون نده.به چشم هایم خیره می‌شود. نمیدانم دلیل و معنای حرف هایش چیست؛ اما هرچه هست دلم را به طور می.اندازد.- هر چی که فهمیدی و توی خودت نگهدار نه داد و هوار راه بنداز نه برو جلو که بزنی تو گوش فرنوش، تاکید میکنم نترس و فرار نکن.پاهایم سست می‌شود. چه چیزی را مگر قرار بود بفهمم؟ نکند فرنوش حامله شده ؟ شاید هم معتاد شده است. میخواهم از او سوالی کنم؛ اما بیخیال با چشم هایی انگار قصد دارد حرف هایش را در مغزم سنجاق کند عقب می‌رود.اویی که قصد داشت نگهم دارد خیلی آسون رهایم می‌کند و می‌رود.چه گفت ؟ پیشت ستون بار، بار کدام سمت بود ؟
رو از آن دو می‌گیرم قصد دارم راهم را سمت میزی که چند دقیقه قبل جایگاهمان بود بروم پسرک همراه دوست فرنوش صد راهم می‌شود.دستش را سمتم دراز می‌کند و لبخند کجی تحویلم میده.- افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم ؟ از همان اول هم از آنها خوشم نیامده بود‌. با اخم تشر میزنم:- هنوز افتخار آشنایی ندادم.و از کنار رد می‌شوم و اوی متعجب را به حال خودش رها می‌کنم.فرنوش احمق گفته بود این مهمانی برای شرکت های مدلینگی است و همه کسانی که در کار مدلینگی فعالیت دارند اینجا جمع می‌شوند.حالا چشم های من چیز های عجیبی میدید که هیچ ارتباطی به مدل و مدل شدند نداشتن.قرار بود من را به چندتا از دوستانش معرفی کند؛ اما انگار او خودش را هم فراموش کرده است.دستانم را لبه میز می‌گیرم و با حرص خیره جمعیت می‌شوم.لعنت به فرنوش که خر خره خورده بود و عقلش را از دست داده است.نگاهم را به سمتشان می‌چرخانم؛ اما با صدای خالیش روی مبل ها جا می‌خوردم آن دخترک نادان کدام گوری رفت!کیفم را برمیدارم و گوشی ام در می‌آورم بی درنگ شماره تماسش را می‌گیرم.یک بوق...دو بوق...سه بوق...پنج بوق میخورد و کسی جوابگو نیست. با حرص تماس را قطع می‌کنم و زیر لب به او لعنت می‌فرستم. واقعا انگار هدفش از آمدن به این مهمونی معرفی من نبوده. فقط می‌خواست خوش بگذراند.
با این حرف نگاهی به تنم می‌اندازد. سپس بی اهمیت بلند برای شنیده شدن می‌گوید :- خب لباستو در بیار.باز دستم را می‌کشد که تعادلم را از دست میدهم و بی هوا روی پاهایش می‌افتم.هین می‌کشم و او باز می‌خندد، آرام دستش را دور کمرم حلقه می‌کند و سرش را بین موهایم میآورد.- جون چه خاویاری تور کردم!چشم غره می‌روم و مشت محکمی نثار بازو های لختش می‌کنم.- دستتو بردار معذب دارم میشم.لب هایش را به طرز مسخره ای غنچه می‌کند. همین که میخواهم صورتم را درهم کنم. صدای بهت زده و بلند پسری از کنار دستمان بلند می‌شود.- فررررنوش؟ برگام!هر دو متعجب سر می‌چرخانیم همان اول با دیدن دو پسر با تیپ های عجیب و غریب به یاد می‌آورم.فرنوش عکس های دوست پسر جدیدش را بهم نشان داده بود. پسری که عاشق لباس های بزرگ تر از سایزش بود و هرچه گردنبند دم دستش بوده را در گردنش انداخته.اولین حرفی هم که با دیدن تصویرش به فرنوش زده‌ام این بود که این مرد از من بیشتر زیورآلات دارد!او هم خندید و گفت تنوع را دوست دارد.گاهی با یک مرد رسمی پوش گاهی با پیر مرد ها...همه چیز را تست می‌کرد و هیچ کس از زیر دستانش فرار نمی‌کرد.دستش از دور کمرم شل می‌شود. سریع خودم را عقب می‌کشم و بلند می‌شوم. مرد نگاه خیره به من و بعد به فرنوش می‌اندازد. بدون اینکه توضیحی بخواهد جلو می‌رود و کنار فرنوش می‌نشیند.دستش را دور شانه های فرنوش می‌پیچد و بوسه ای زیر گلویش میزند.- دلم برات تنگ شده بود.فرنوش چشم می‌بندد و اومی می‌کشد. ابرو هایم بالا می‌پرد. کمی... کمی فقط رفتار هایشان عجیب است.
با چشم غره نگاهش می‌کنم و روی مبل های نزدیک ولش می‌کنم.دست روی دلش گذاشته و بی اَمان می‌خندددیگران هم وضعیت بهتری نداشتند یا در حال خوردن و قر دادن بودن یا هم مثل فرنوش از خنده زیاد رو به موت می‌رفتند.تنها چیزی که عجیب بود میز های گرد قمار بازی و حضور مرد های زیادی سفید پوستی بود که کت شلوار رسمی به تن داشتند و از دیگران کمتر نوشیدنی می‌خوردند در آغوش هر کدام هم زنی در حال دلبری بود! از صد فرسخری داد میزد آن ها ایرانی نیستند. شاید روس بودند. دست به کمرم بالای سر فرنوش انتظار می‌کشم تا دست از خنده بکشد.هر چه نامش را صدا میزنم لا به لای خنده هایش هان هان می‌گوید و اهمیتی نمی‌دهد.لباس بنفش رنگم آنقدر تنگ بود که برای بالا کشیدن زیپ مجبور شدم نفس حبس کنم و شکمم را داخل بدهم. حالا برای یک خم و راست شدن ساده کم مانده باسن مبارکم پاره شود.فرنوش مچ دستم را می‌گیرد و به پایین می‌کشد.- بیااا بشین پیشم جیگر خانم.عصبی دستم را می‌کشم. لعنتی انگار مستی زورش را زیادتر کرده است که رهایم نمی‌کند.- اه فرنوش من با این لباس نمی‌تونم بشینم.
Channel name was changed to «بوســـه های ارغـ💋ــوانی۱»
💋🩸💋🩸💋🩸💋 💋🩸💋🩸💋 💋🩸💋🩸 💋🩸💋 💋🩸 💋 Part#6 سرم را به دیوار آجر نمای پشت سر تکیه میدهم و چشم هایم را می‌بندم. خانواده آن مرد بیرون میایند بچه هایش با صدای بلند جیغ میزنند و دنبال هم دیگر می‌کنند. صدای مادرشان شبیه پوتک بر سرم کوبیده می‌شود. - کجا دنبال هم می‌رید؟…
💋🩸💋🩸💋🩸💋💋🩸💋🩸💋💋🩸💋🩸💋🩸💋💋🩸💋Part#6سرم را به دیوار آجر نمای پشت سر تکیه میدهم و چشم هایم را می‌بندم.خانواده آن مرد بیرون میایند بچه هایش با صدای بلند جیغ میزنند و دنبال هم دیگر می‌کنند.صدای مادرشان شبیه پوتک بر سرم کوبیده می‌شود. - کجا دنبال هم می‌رید؟ وایسید الان لباساتون رو به گند می‌کشید.لبم را با حرص می‌جوم بچه‌اند دیگر لباس هایشان را کثیف نکنند چه غلطی کنند؟ انگشت پاهایم را تکان می‌دهم تا دردش کم تر شود. قطره ای آب روی گونه‌ام می‌افتد.پلک هایم بی اختیار می‌پرد و دستم را بلند می‌کنم. قطره ها پشت سر هم کف دستم را خیس می‌کنند. باران می‌بارید. دستم را مشت می‌کنم و روی سینه‌ام می‌گذارم. او از باران متنفر است...***محکم روی شانه ام می‌کوبد. از درد چهره ام درهم می‌شود.چهره ام را که می‌بیند بلندتر می‌خندد و صدای خنده اش میان آهنگ بلند و ریتم دار گم می‌شود.چشم غره ای به او می‌روم.- اه جمع کن خودتو فرنوش. آنقدر می‌خندد که نفس هایش به سختی بالا می‌آید. یکی نیست بگوید ضرفیت نداری برای چه زیاد میخوری. با دست بازویش را چنگ میزنم و مانع افتادنش روی زمین می‌شوم. با حرص غر میزنم:- مثلا منو آوردی به اینا معرفی کنی حالا خودت داری جون میدی که.دستش را روی میز می‌گذارد و سخت روی پا می‌‌ایستد. آن دست آذادش را بالا می‌برد و تکان میدهد.- خو...خوبم خوبم حرص نخور.
💋🩸💋🩸💋🩸💋💋🩸💋🩸💋💋🩸💋🩸💋🩸💋💋🩸💋Part#5فرنوش می‌گفت تو که دنبال عشق نیستیپس بیا مرد های سن دار را امتحان کن. از صبح تا شب قربان صدقه ‌ات می‌روند و نمی‌گذارند نیاز مالی داشته باشی.توهم تا دلت میخواهد بی‌محلی کن. آنها بیشتر دنبالت می‌افتند. من هم خام او با طناب پوسیده اش در چاه می‌روم. بار چندم بود که با تنی دستمالی شده از قرار بر می‌گشتم ؟ تا الان با سه مرد قرار گذاشته‌ام که از همه متجاوز تر سهراب بوده است.فکر می‌کند پولش از پارو بالا می‌رود چه گلی به سرش زده اند. وسط کوچه می‌نشینم و کفش ها را از پایم در میاورم. دست روی رد قرمزی که افته است می‌کشم و لعنت می‌فرستم به هرکسی که مرا به این حال و روز انداخته.مردی غریبه در خانه‌‌ای را باز می‌کند تا با من چشم در چشم می‌شود اخم در هم می‌کشد و سرش را می‌چرخاند.پوزخند میزنم و بی اهمیت گوشی‌ام را از جیب مانتو‌ام در میاورم.صفحه‌اش روشن می‌شود. فرنوش پیام داده بود تا نیم ساعت یک ساعت دیگر لباس هایم می‌رسد. کلافه پوف می‌کشم و دوباره گوشی خاموش را به جیبم برمی‌گرداندم.در این هاگیر و واگیری چه کسی حوصله مهمانی رفتن را داشت.
💋🩸💋🩸💋🩸💋💋🩸💋🩸💋💋🩸💋🩸💋🩸💋💋🩸💋Part#4با لحن طلبکارانه باز ادامه میدهد:- کی برای آشناییت اجازه میده دست کنن توی سوتینشو میلیون میلیون پول بره تو حسابش؟میخواهم بگویم دهن بی‌چاکت را ببند اما از درد زیاد پهلویم حتی آخ گفتن هایم در گلو خفه می شود.- کی به غیر از هرزه ها این کارو می‌کنن دختر جون ؟ فکر کردی پیر مرد گیر آوردی میتونی بتیغیش؟فشار حرف هایش از یک طرف فشار دستانش از طرف دیگر روی اعصابم می‌رود. بی فکر دستم را بلند می‌کنم محکم روی گونه اش سیلی میزنم.درد پهلویم آرام می‌گیرد و از تعجب دستانش بی‌حرکت می‌شوند. من به سهراب مظفری سیلی زدم ؟ چقدر به گوش فرنوش خواندم من نمیتوانم رام این پیرمرد بروز شده بشوم.منی که سرکش ترین دختر آ مرداس هستم را چه به راه آمدن با پیری های پولدارمادرم نتوانست مثل آدم چادر سر کردن را یادم بدهد حالا خفت حرف های یک مردک هفت پشت غریبه را بکشم ؟تا به خودش بیاید کیفم را چنگ میزنم و در ماشین را باز می‌کنم. پایم را که بیرون می‌گذارم با تمام وجود تف روی هیکلش می‌اندازم و با صدایی که از خشم می.لرزد می‌گویم:- هرزه و هرجایی تویی که دختر مردمو به زور روی پاهات می‌کشیو دست می‌کنی توی سوتینش تا خشک باد کردتو بخوابونی.کامل پیاده می‌شوم؛ اما حرفم را ادامه می‌دهم.- اون پولی هم که گرفتم میلیونی نبود الدنگ خان پونصد هزار تومن شد که جای خرید مانتویی که بخاطر وحشی بازیات از کجا تا کجا جر خورد برداشتم. در را محکم روی صورتش می‌کوبم. شالم دور گردنم پیچیده و موهای قهوه‌ای و طلاییم در تاریکی شب به چشم میاد. به احتمال زیاد پهلویم کبود شده است. با آن کفش های پاشنه دار تقریبا به سوی کوچه های خلوت می‌دوم و خودم را گم و گور می‌کنم.
💋🩸💋🩸💋🩸💋💋🩸💋🩸💋💋🩸💋🩸💋🩸💋💋🩸💋Part#3اخلاقش هم در اجتماع بی‌نقص بود.سنگین و مردانه رفتار می‌کرد.امان از تنهایی...می‌شد یک پسر بچه ای که چشمانش فقط خودخواهی می‌دید.- من... من دارم جدی صحبت می‌کنم سهراب!در حالی که دستش از زیر پیراهنم روی گودی کمرم می‌شیند پوزخند میزند.- من ولت نمی‌کنم.چشمانم را در کاسه می‌چرخانم. خوب است تنها سه هفته مرا می‌شناسد. جوری می‌گوید ولت نمی‌کنم انگار زن عقدی اش هستم.دستش را می‌گیرم و مانع ادامه کارش می‌شوم. چشمان طوسی رنگ خمارش در نگاه عصبی‌ام می‌نشیند.- من این رابطه رو دیگه نمی‌خوام. سه هفته برای آشناییت کافی بود. منم میگم بهم دیگه نمی‌خوریم.آرام و بی صدا نگاهم می‌کند. ناگهان گوشت پهلویم را در دستش فشار میدهد و آخم در میآید. - برای آشناییت کی می‌ره روی پای طرفش می‌شینه و لباشو می‌خوره ؟فشار دستش را بیشتر می‌کند و صدای آخ من بلند تر می‌شود. سعی دارم دست هایش را جدا کنم؛ اما شبیه گیره به پهلویم چسبیده.
💋🩸💋🩸💋🩸💋🩸💋🩸💋🩸💋💋🩸💋Part#2کدوم خری بود می‌گفت مرد سن دار و پولدار جذابه؟ اینجا کنار من سهراب مظفری مدیر عامل و تاسیس کننده هتل های زنجیره‌ای اطلس نشسته. اون لبای گوشتیش که تا حالا جز از ما بهترون و نبوسیده، داره روی لبای من حرکت می‌کنه و گاهی دستاش از زیر کت کوتاه و اندامیم به روی پوست تنم می‌خزه و تن کشیده و توپرم و مور مور می‌شود.اما آیا من از این خوشحالم ؟ کاس زودتر تمومش کنه. نا راضی سرم رو عقب می‌کشم. سهراب خودخواهانه دست آزادش رو بین شالم، لای موهام قفل می‌کنه و عمیق‌تر می‌بوسه. چشمام و روی هم فشار میدم.حرفای فرنوش برام تکرار میشه. « یه شب با اینا بری رستوران، براشون بخندی صبح کارت بانکیت فول شارژه» « اگه خواستی روش بالا بیاری، فقط چشماتو ببند فکر کن برد پیت و داری بوس می‌کنی» « ارغوان ضد حال نزنیا، این پیرمردای خرپول خیلی مغرورن، یوقت به بلایی سرت میارن» با فریادی زنونه، مشتی محکم به شونه‌هاش می‌کوبم. نخیر، تو دنیای هوس خودش سیر می‌کنه و حال و احوال من مهم نیست.نباید این کار و کنی ارغوان، نه، نه نه!تا جلوی خودم رو بگیرم مشت محکمم بجای شونه، صاف وسط شکم سفت و عضله‌ای سهراب جا گرفته. با آخی پر درد، بالاخره ولم می‌کنه.جوری با شدت هلم میده که کوبیده میشم به در ماشین گرون قیمتش، آخ که بمیری سهراب.با پنجاه و اندی سال هنوز شبیه پسر بچه‌های نوجوون هیجانی می‌شه و نمیتونه خودداری کنه.وقتی می‌گم پنجاه ساله در ذهن اغلب یه مرد با چین های روی پیشونی و شکم گنده جون می‌گیره که رو به روز بیشتر شلخته و بی‌حوصله میشه. ولی پنجاه سالگی برای سهراب چیز دیگه‌ای بود. اگه کسی نمی‌شناختش با خودش می‌گفت این مرد سرحال چهل سالست! چشمای سبزش قدرت رو‌ فریاد میزنه.هماهنگی لب های گوشتی و بینی‌ کوتاهش عجیب بود، انگار می‌گفت اومدم چشمارو خیره کنم.موهای جو گندمی‌ بلندش و با یک کش پشت سر ‌می‌بست و کمی زیر ابروهاش رو برمی‌داشت. لباس‌هاش، اون لباسایی که یک دستش می‌تونست زندگی منو زیر و رو کنه، همیشه خدا اتو خورده و مرتب بودن. ندیدم یروز تیپ قدیمی بزنه.هر بار یک ساعت جدید، یک عینک جدید، یک کربات و یک دکمه سر آستین جدید... .این مرد اومده بود تا به من نشون بده، پول و قدرت چه جایگاه ویژه‌ای دارن!
Telegram Channel Link information
Country 🇮🇳 India
Language Hindi
Type Telegram Channel Link
Subscribers 14
Rate this group

How would you rate this community?

0.0 ★ Join Group →